حيف
بارفتنش من باختم و مردم
دلی دارم پرازدرد وپرازغم
پرازبرف و پرازبارون و شبنم
دل ما كورهء آهنگرانه
كه تا دستش زنی،ميپاشد از هم
عزيزم لايی لايی،لايی لايی عزيزم
چقدر خون جگر بايد بريزم
غمم بی حد و دردم بيشماره
چه سازم درد ما، درمان نداره
خداوندا كسی هرگز نداند
كه فرياد دلم، بی اختياره
من آن ابرم كه بارونم كند قهر
من آن دردم كه درمانم بوَدغم
ميَم اشكم،چراغم شعلهء آب
خُُراكم خون دل و غم بوَد غم
شبهای رفتن تو شبهای بي ستارست
ببين كه خاطراتم بی توچه پاره پارست
با هر نفس توسينه بغض تو تو گلومه
با هركي هر جا باشم عكس تو روبرمه
آخ كه چقدر تنگه دلم برای اون شبها
كاشكی كه اون عشق بشينه دوباره تو دلامون
چی ميشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاييزی چرا تو عشق ما نشسته
سپردی عهدمنو به دست باد وبارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهر تو رامو بسته غم دلمو شكسته
تو اين صدای خسته ياد تو پينه بسته
غـــم دلــمــو شكسته
غروبه باز دوباره شب توی انتظاره
ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره
اسم تو فريادمه درد تو صدام ترانست
خندهء آينه،تلخو بي تو پُر از بهانم
شبهای رفتن تو شبهای بي ستارست
ببين كه خاطراتم بی توچه پاره پارست
شبهای رفتن تو شبهای بي ستارست
ببين كه خاطراتم بی توچه پاره پارست
با هر نفس توسينه بغض تو تو گلومه
با هركي هر جا باشم عكس تو روبرمه
آخ كه چقدر تنگه دلم برای اون شبها
كاشكی كه اون عشق بشينه دوباره تو دلامون
چی ميشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاييزی چرا تو عشق ما نشسته
سپردی عهدمنو به دست باد وبارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهر تو رامو بسته غم دلمو شكسته
تو اين صدای خسته ياد تو پينه بسته
غـــم دلــمــو شكسته
غروبه باز دوباره شب توی انتظاره
ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره
اسم تو فريادمه درد تو صدام ترانست
خندهء آينه،تلخو بي تو پُر از بهانم
شبهای رفتن تو شبهای بي ستارست
ببين كه خاطراتم بی توچه پاره پارست
نه، به ابر
نه ،به آب
نه، به اين آبی آرام وبلند
من مناجات درختان را هنگام سحر
نفس پاك شقايق رادر دامن كوه
رقص عطر گل يخ را با بــاد
همه را ميبينم، ميشنوم
من به اين جمله نمی انديشم
بــه تـــــــو می انديشم
ای سرو پا همه خوبی
تك و تنها
بــه تـــــــو می انديشم
همه وقت ، همه جا
من به هر حال كه باشم
بــه تـــــــو می انديشم
توبدان اين را توبـدان
تو بمان با من تنها تو بمان
بــه تـــــــو می انديشم
جاي مهتاب به تاريكی شبهام تو بتاب
من فدای تو،به جای همه گلها تو بخند
من همين يك نفس از جرعهء جانم باقيست
آخرين جرعهء اين جام تی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصهء ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تو بمان
بــه تـــــــو می انديشم
چشای تو نور كوچه باغه
چشای من ظلمت شب نيازه
با همديگه راز و نيازی داشتيم
حكايت دور و درازی داشتيم
اما پس از اون آشنای
اون همدلی، اون هم زبانی
از گرد راه اومد جدايی
رفتی و چشم براهم گذاشتی
تو اين قفص تنهام گذاشتی
حالا نميدونم كجايی
كاشكی يكی بود مارو باهم آشتی ميداد
كاشكی چشامون باز تو چشم هم مي افتاد
امروز اگه تاريك و خاموش وسياهه
فردا كه شد ،دنيا پر از خورشيد و ماهه