راز
چشای تو نور كوچه باغه
چشای من ظلمت شب نيازه
با همديگه راز و نيازی داشتيم
حكايت دور و درازی داشتيم
اما پس از اون آشنای
اون همدلی، اون هم زبانی
از گرد راه اومد جدايی
رفتی و چشم براهم گذاشتی
تو اين قفص تنهام گذاشتی
حالا نميدونم كجايی
كاشكی يكی بود مارو باهم آشتی ميداد
كاشكی چشامون باز تو چشم هم مي افتاد
امروز اگه تاريك و خاموش وسياهه
فردا كه شد ،دنيا پر از خورشيد و ماهه
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۱ ساعت 19:33 توسط عاشق
|
.jpg)
