عشقی7
توجه:
حتی تظاهر به شادی برای دیگران شادی بخش است.
انسان آزاد آفریده شده اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است.

توجه:
حتی تظاهر به شادی برای دیگران شادی بخش است.
انسان آزاد آفریده شده اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است.

خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفى بپذير,
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براى آينده آماده شو
با ايمان باش و ترس را به گوشه اى انداز,
شک هايت را باور نكن و هيچ گاه به باورهايت شک نكن.
زندگى شگفت انگيز است فقط اگر بدانى كه چطور زندگى كنيد.
اگر عکسها براتون باز نشد روی عکس راست کلید کرده و گزینه show pictore را انتخاب کنید.
از سر کوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر ميکني از پيش نظر خواهم رفت
از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که اين بار چو رفتم ، رفتم
چند در کوي تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند اي بت بدکيش مکدر باشم
ميروم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم
ترک من و وصل رخ يار شدنى نيست
اين كار محال است ميسر شدنى نيست
هر شيشه نگردد به جهان لولو مرجان
هر سنگ درخشنده كه گوهر شدنى نيست
تو نه آني که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
خودت يه روزى ميفهمى
من واسه تو چى هستم
عاشقم و عاشقم باش
وقتى تو رو ميپرستم
دلمو شكستى اما
بازم وفاداره دل
عشقو نمى ندازه دور
آخه مگه بيكاره دل
زندگى همه اش شكل گل و جوونه ست
زندگى همه اش حرفهاى عاشقونه ست
اين جداىْيها قصه روزگاره
زندگى هنوز خوشگلى هاشو داره
دنياى ديوونه ها دنياى دوست داشتنه
فداى چشمات ميشم وقتى نگات بامنه
هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست . . .
****
توي دنيا دو نفر باش يکي واسه خودت و يکي براي ديگري
واسه خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش . . .
****
اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود ، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
****
مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند . . .
****
هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم . . .
****
فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امري لحظه ايست
ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است . . .
****

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
لتافتى به اسيران بلا نيست ترا
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا
فارغ از عاشق غمناک نميبايد بود
جان من اينهمه بي باک نميبايد بود
*****
زان بينديش که از کرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي
ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد
به جفا سازد و سد جور براي تو کشد
*****
شب به کاشانهي اغيار نميبايد بود
غير را شمع شب تار نميبايد بود
همه جا با همه کس يار نميبايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نميبايد بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامي تست
موجب شهرت بي باکي و خودکامي تست
ديگري جز تو مرا اينهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد
اين ستمها دگري با من بيمار نکرد
*****
جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
*****
شرح درماندگي خود به که تقرير کنم
عاجزم چارهي من چيست چه تدبير کنم
*****
نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است
گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
ترک زرين کمر موي ميان بسيار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است
نه که غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است
*****
ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند
قصد آزردن ياران موافق نکند
مدتي شد که در آزارم و ميداني تو
به کمند تو گرفتارم و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو
داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو
از براي تو چنين زارم و ميداني تو
*****
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت
گوشهاي گيرم و من بعد نيايم سويت
نکنم بار دگر ياد قدح دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهي خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از کردهي خويش
چند صبح آيم و از خاک درت شام روم
از سر کوي تو خودکام به ناکام روم
سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام روم
دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو يک گام روم
*****
کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيست که نيکو باشد
*****
از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي
يار شو با من بيمار چه ميپرهيزي
چيست مانع ز من زار چه ميپرهيزي
بگشا لعل شکر بار چه ميپرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار چه ميپرهيزي
نه حديثي کني اظهار چه ميپرهيزي
*****
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن
*****
درد من کشتهي شمشير بلا ميداند
سوز من سوخته داغ جفا ميداند
مسکنم ساکن صحراي فنا ميداند
همه کس حال من بي سر و پا ميداند
پاکبازم هم کس طور مرا ميداند
عاشقي همچو منت نيست خدا ميداند
*****
چارهي من کن و مگذار که بيچاره شوم
سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم
*****
ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم
چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم
گره ابروي پرچين ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم
طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم
*****
الله ، الله ، ز که اين قاعده اندوختهاي
کيست استاد تو اينها ز که آموختهاي
اينهمه جور که من از پي هم ميبينم
زود خود را به سر کوي عدم ميبينم
ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم
همه کس خرم و من درد و الم ميبينم
لطف بسيار طمع دارم و کم ميبينم
هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم

همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه، همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
به روى گونه تابيدى و رفتى
مرا با عشق سنجيدى و رفتى
تمام هستي ام نيلوفرى بود
تو هستي مرا چيدى و رفتى
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبى همپاى پيچک ها نشستم
تو از راه آمدى با ناز و آن وقت تمناى مرا ديدى و رفتى
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براى قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدى و رفتى
چه بايد کرد اين هم سرنوشتى ست
ولى دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مى رفتى تو آن را به يک پروانه بخشيدى و رفتى
صدايت کردم از ژرفاى يک ياس
به لحن آب نمناک باران
نمى دانم شنيدى برنگشتى و يا اين بار نشنيدى و رفتى
نسيم از جاده هاى دور آمد
نگاهش کردم و چيزى به من نگفت
تو هم در انتظار يک بهانه از اين رفتار رنجيدى و رفتى
عجب درياى غمناکى ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم اين رنجش خاکسترى را ميان باد پيچيدى و رفتى
تمام غصه هايم مقل باران
فضاى خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم فقط يک لحظه باريدى و رفتى
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدى در عجيبى ست
و يادم هست تو يک بار اين را ز يک ديوانه پرسيدى و رفتى
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يک شب نيازم را ببينى
ولى در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدى و رفتى
دلم گلدان شب بو هاى رويا ست
پر است از اطلسى هاى نگاهت
تو مثل يک گل سرخ وفادار کنار خانه روييدى و رفتى
تمام بغض هايم مثل يک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولي تو از صداى اين شکستن به جاى غصه ترسيدى و رفتي
غروب کوچه هاى بي قرارى
حضور روشنى را, از تو مي خواست
تو يک آن آمدى, اين روشنى را بروى کوچه پاشيدى و رفتى
کنار من نشتى تا سپيده
ولي چشمان تو جاى دگر بود
و من مى دانم آن شب تا سحرگاه نگارن را پرستيدى و رفتى
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مى داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها: تا هميشه تو از اين شهر کوچيدى و رفتى
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدى و رفتى
شبى گفتى ندارى دوست, مرا
نمى دانى که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمى که آن را
هواى آسمان ديده ابريست به زيبايى پسنديدى و رفتى
پر از تنهايي نمناک هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را کشانيدى و رفتى
پريشان کردى و شيدا نمودى
تمام جاده هاى شعر من را
رها کردى شکستى خرد گشتم
تو پايان مرا ديدى و رفتى

غم اومد كه كريون كنه جشمام و نتونست
شب اومد كه داغون كنه دنيام و نتونست
دل من ديكه ازغم كه شكسته نميشه
اسير غم عشقه, ديكه خسته نميشه
كمه فرست ديدار, تو اين عالم هستى
ميخوام با تو بخندم به زمونه به هستى
هنوز عشق منى مثل هميشه
دل از خوب و بدت خسته نميشه
تو اى اومده از راه
بازم مثل هميشه
دلم با تو يه رنكه
جدا از تو نميشه
غم و غصه نتونست
بكيره تو رو از من
بدون قدر وفامو
ديكه دور نشو از من
اینو خواستم بگم خیلی عزیزی
بى تو مهتاب شبى باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدند خیره به دنبال تو گشتند
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشـــق دیوانه که بودم
در نهان خانهء جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خطره بیچید
یادم آید که شبى باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته, گشتم
ساعتى بر لب آن جوى نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من هنوز محو تماشاى نگاهت
آسمان صاف و شب آرام و بخت خندان و زمان را
شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شب آهنگ
یادم آید تو به من گفتى از این عشـــق هزر کن
لحظه اى چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشـــق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهى نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنى , چندى از این شهر سفر کن
با تو گفتم هزر از عشـــق ندارم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دلم به تمناى تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدى من نرمیدم ,نگسستم
باز گفتم که تو صیادى و من آهوى دشتم
تا به دام تو در افتم , همه جا گشتم و گشتم
اشکى از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخى زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید, ماه بر عشـــق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابى نشنیدم
پاى در دامن اندوه کشیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاى دگر هم
نگرفتى دگر از آن عاشــق آزرده خبر هم
نبودى دگر از آن کوچه گذشتم
بى تــو اما
بى تــو اما به چه حالى از آن کوچه گذشتم
شب ها که دریا، می کوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛
***
شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،
تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛
***
شب ها که می ریخت، خون شقایق،
از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛
***
شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ
در پای آتش، دل های یاران؛
***
شب ها که بودیم، در غربت دشت
بوی سحر را، چشم انتظاران؛
***
شب ها که غمناک، با آتش دل،
ره می سپردیم، در زیر باران؛
غمگین تر از ما، هرگز نمی دید
چشم ستاره، در روزگاران !
***
ای صبح روشن ! چشم و دل من
روی خوشت را آئینه داران !
بازآ که پر کرد، چون خنده تو
آفاق شب را، بانگ سواران !