دیار غم
در اين ديار خسته كاش ديگه بريده نفسم
هرجه تلاش ميكنم به آرامش نميرسم
در اين ديار خسته كاش وجود من بيهوده شد
ارثيه هاى عاطفى اينجا از من ربوده شـد
روز,نفس نفس زنان رو به سراب ميروم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب ميروم
شب كه به خانه ميرسم, شكسته بال و خسته جان
در غم فردايى دگـــر بـــاز به خــواب ميروم
از تن خشک شاخه گـل توقع جوانه نيست
اسب نفس بريده را طاقت تازيانه نيست
از گـل چهره سوخته, طراوتى طلب نكن
براى رفع تشنگى تكيـه به تشنه لـب نكن
فرشته نجات من ديــر به مـا رسـيدى
كهنه شده است زخم ما كوشش بى ثمر نكن


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۳ ساعت 23:15 توسط عاشق
|