دست خالی


منمو یک دل ساده تو کویر گرمی دستاتو از دلم نگــیر
منمو قلب شکستــه ,بیقرار با دو چشم پـر اشک انـتـظار
تنی فرسوده و خسته,ز یه داغ کسی حتی نگرفت از ما,سـراغ
یـه دل شکـسته و دربـدرم همیـشـه از پی تـو در سفــرم
در باغ دلم تازه گلی سرزد و گم شد
یکباره پرستو شد و پرپر زد و گم شد
در حادثه ای سرخ نفس در نفس باد
بالی به بلـندای کبـوتـر زد و گـم شد
آن روم یقیـن از تـن تردید سر آورد
آن روز که از باور خود پر زد و گم شد
تا آمدم از وصف نگـاهـش بـسرایـم
آتـش بـه دل سینه دفـتـر زد و گـم شد
مانند خیال آمد و در خلوت من ریخت
همراه نسیمی شد و پـرپـر زد و گم شد
ما را به هوا خواهی چشم تو سرودن
هر چند که عشـق از دل ما پر زد و گم شد
