از طرف عســـــــل
اگر با وي نباشـد بي وفايي
اگـــر چـه تــلخ باشـد فرقـــت يار
در او شيرين بود اميد ديدار
خوش است اندوه تنهايي کشــيدن
اگر باشد امـيـد بـاز ديــــدن
چه باشد گر خورم صد سال تيمار
چو بينم دوست را يک روز ديدار
اگر يک روز با دلبر خوري نوش
کني تيمار صد ساله فراموش
نه اي دل تو کمي از باغباني
نه مهر تو کم است از گلستاني
نبيني باغبان چون گل بکارد
چه مايه غم خورد تا گل برآرد
به روز و شب بود بي خورد و بي خواب
گهي پيرايد او را گه دهد آب
گهي از بهر او خوابش رميده
گهي از خار او دستش خليده
به اميد آن همه تيمار بيند
که تا روزي بر او گل بار بيند
نبيني آن که دارد بلبلي را
که از بانگش طرب خيزد دلي را
دهد او را شب وروز دانه
کند او را زعود و ساج خانه
بدو باشد هميشه خرم و کش
بر آن اميد که بانگي کند خوش
هميشه تا بر آيد ماه و خورشيد
مرا باشد به وصل يار اميد
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
ميبرم تا که در ان نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق زين همه خواهش بي جا و تباه
ميبرم تا ز تو دورش سازم زتو اي جلوه ي اميد محال
ميبرم زنده به گورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله ميلرزد ميرقصد اشک اه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه ي جوشان وفا شايد ان به که بپرهيزم من
به خدا غنچه ي شادي بودم دست عشق امد و از شاخم چيد
شعله ي اه شدم صد افسوس که لبم باز بر ان لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست ميروم خنده به لب خونين دل
ميروم از دل من دست بدار اي اميد عبس بي حاصل