پریشانی..........
خسته و پريشانم
در غم تو گريانم
از همه گريزانم
تا رود ز تن جانم
تو كه گفتی به پيش من بمان
چرا چونين مرا به حال خود رها كردی
چرا نديده ای كه از غمت فقان رود به آسمان
چه گويمت مرا فدا كردی
مگر كه جان به لب رسد كه يادت از نظر رود
چرا تو بی خبر زما رفتی
چونين شود،عيان شوی مرا عزيزجان شوی
بگو چرا؟ بگو كجا رفتي؟
ديده بر رهت دارم
در دل شب تارم
در غم تو بيمارم
تا دوباره برگردی
به هر كرانه رفته ای
به يك بهانه رفته ای
دلم نشانه رفته ای بجويمت ز بی نشانها
دوباره پيش من بيا
ببين كه ميشود بپا
نوای شور ونغمه ها
به كوه و دشت آسمانها
ببين چه دل شكسته ام
به گوشه ای نشسته ام
بجز تو دل نبسته ام
دمی بمان به پيش من عزيز جانم
ز ديده خون شود روان به يادت ای اميد جان
به چشم من مشو نهان كه در فراغ روی تو رسد خزانم


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ ساعت 13:11 توسط عاشق
|
