اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا

لتافتى به اسيران بلا نيست ترا

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا

با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمي‌بايد بود

جان من اينهمه بي باک نمي‌بايد بود

*****

زان بينديش که از کرده پشيمان باشي

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي

ياد حيراني ما آري و حيران باشي

ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد

به جفا سازد و سد جور براي تو کشد

*****

شب به کاشانه‌ي اغيار نمي‌بايد بود

غير را شمع شب تار نمي‌بايد بود

همه جا با همه کس يار نمي‌بايد بود

تا به اين مرتبه خونخوار نمي‌بايد بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامي تست

موجب شهرت بي باکي و خودکامي تست

ديگري جز تو مرا اينهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد

هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد

اين ستمها دگري با من بيمار نکرد

*****

جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است

روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

*****

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم

عاجزم چاره‌ي من چيست چه تدبير کنم

*****

نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است

گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است

ترک زرين کمر موي ميان بسيار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است

نه که غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است

*****

ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند

قصد آزردن ياران موافق نکند

مدتي شد که در آزارم و مي‌داني تو

به کمند تو گرفتارم و مي‌داني تو

از غم عشق تو بيمارم و مي‌داني تو

داغ عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو

خون دل از مژه مي‌بارم و مي‌داني تو

از براي تو چنين زارم و مي‌داني تو

*****

از زبان تو حديثي نشنودم هرگز

از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت

گوشه‌اي گيرم و من بعد نيايم سويت

نکنم بار دگر ياد قدح دلجويت

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت

سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ي خويش

ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده‌ي خويش

چند صبح آيم و از خاک درت شام روم

از سر کوي تو خودکام به ناکام روم

سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم

از پيت آيم و با من نشوي رام روم

 دور از تو من تيره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو يک گام روم

*****

کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد

جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

*****

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي

يار شو با من بيمار چه مي‌پرهيزي

چيست مانع ز من زار چه مي‌پرهيزي

بگشا لعل شکر بار چه مي‌پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي

نه حديثي کني اظهار چه مي‌پرهيزي

*****

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن

*****

درد من کشته‌ي شمشير بلا مي‌داند

سوز من سوخته داغ جفا مي‌داند

مسکنم ساکن صحراي فنا مي‌داند

همه کس حال من بي سر و پا مي‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا مي‌داند

عاشقي همچو منت نيست خدا مي‌داند

*****

چاره‌ي من کن و مگذار که بيچاره شوم

سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم

*****

ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم

چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم

گره ابروي پرچين ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم

طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

*****

الله ، الله ، ز که اين قاعده اندوخته‌اي

کيست استاد تو اينها ز که آموخته‌اي

اينهمه جور که من از پي هم مي‌بينم

زود خود را به سر کوي عدم مي‌بينم

ديگران راحت و من اينهمه غم مي‌بينم

همه کس خرم و من درد و الم مي‌بينم

لطف بسيار طمع دارم و کم مي‌بينم

هستم آزرده و بسيار ستم مي‌بينم